پاییــز هستــی
تا نگاهم از نگاهت جان گرفت ، سهم من از فصل ها پاییز شد
یه تصمیم جدی دارم. چقدر از زندگی متنفرم. از قیافه آدمهایی که خیلی ادعای متجدد بودن می کنن. از غم و غصه های خنده دار و بی ارزشی که میخوان آدم رو مشغول کنن. چقدر از دوست داشتن و گریه کردن و خندیدن متنفرم. از شعرها و آهنگهای عاشقانه. چقدر همه چیز بی معنی و بی فایده اس. باید به همه چیز و به همه کس از بالا نگاه کرد. باید به زندگی از بالا نگاه کرد تا همه چیز کوچیک و بی ارزش بشه. بعد بهترین احساس دنیا رو پیدا می کنی. همه کتابها و نوشته هامو آتیش زدم. شاید این وبلاگ رو هم آتیش بزنم. چقدر راحتی وقتی به هیچ جا وصل نیستی. حالا آماده ام تا اولین و آخرین تصمیم جدی زندگی ام رو عملی کنم. به اندازه همه آدمهای روی زمین دین و کتاب وجود داره. اگر غیر از این باشه انسان بودن هیچ معنی نداره. می میرم پس هستم.... (هستی) چند دقیقه اس که همینطور گوشه اتاق نشستم. سنگینی دستش رو هنوز روی صورتم حس میکنم. همه کتاب ها و کاغذهامو رو زمین پخش کرده و نمی دونم دنبال چی میگرده. پا میشم بدون اینکه حرفی بزنم شروع میکنم به جمع کردن نوشته هام از زیر دستش. از جاش بلند میشه منم جلوش می ایستم. تو چشاش نگاه میکنم چقدر دوست دارم بغلش کنم اما جلوی خودم رو می گیرم. میره بیرون و در رو محکم پشت سرش می بنده. همه جای دستم با شیشه بریده و لباسم خونی شده. نمی خواستم بذارم صدایی از خونه بیرون بره. سرم گیج میره رو زمین می شینم. نفس عمیقی می کشم تا بغضم نشکنه. این روزها شاید بمیرم. این را از ضربان ناموزون قلبم فهمیدم و از احساس تنگی که وجودم را می فشارد. از بغضی که بالا نمی آید. از سرمایی که از تنم بیرون نمی رود و از خوابهایی که هر شب می بینم. اگر روزی به همین زودی بمیرم ای تمام کسانی که تنها نامم را می دانید برای این است که دیده شدن شنیده شدن و فهمیده شدن را هیچ گاه گدایی نکرده ام. این روزها اگر بمیرم فقط و فقط از تنهایی است. (هستی) دلتنگ آغوشی که مرا سخت بفشارد. دلتنگ نگاهی که در او خیره شوم. دلتنگ کسی که باشد. شب و سکوت تمام خانه را پر کرده است. ناگاه صدای باد به جای همه ی دلتنگی هایم ترس می نشاند. می ترسم و کسی نیست. مدتی است که هیچ کس خبری از من نگرفته است. نامه ای می نویسم به خانواده ای که مرا می شناسند. و می گویم: «من هنوز هستم .» (حالا که همه رو خوب خواب کردن تا همه چیز رو نابود کنن اونهایی که بیدار شدن نباید از ترس خودشون رو به خواب بزنن. بلکه باید بقیه رو هم بیدار کنن. اونوقته که دیگه نیازی به نبرد نیست . احمق ها به جمع بیدار نمی تونن حکومت کنند. البته هستند کسایی که نمی خوان بیدار بشن. اونها رو نباید صدا کرد.) جنس این نوشته ام با کل مطالب قبلی متفاوت شد اما گاهی اوقات تحمل قیافه ی ابلهانه و پرمدعای بعضی ها واقعا سخته. خداوند به همه ی بینایانی که زندانی شهر کوران شده اند صبر دهد. - آمین- دیگر هیچ کلمه ای را نمی توان نوشت. تنها سکوت بر روی کاغذها نقش می بندد که اگر جز این باشد دفتر را به نابودی می کشد. همه چیز خوب است. هیچ نمی توان گفت. (هستی) سه روزه که یک کلمه هم حرف نزدم. یک دقیقه هم نخوابیدم. صدای قلبم رو می شنوم. با اینکه نشستم اما نفس نفس می زنم. فقط می نویسم و پاره میکنم. وقتی دارم تو اتاق راه میرم احساس میکنم زیر پام خالی شده. گاهی اوقات جلو چشام سیاه میشه. بعضی وقتها هم صدای کاغذهایی که دارم پاره میکنم رو نمی شنوم. به ساعت نگاه میکنم دو نصفه شبه اما نمی فهمم چرا خیلی وقته ساعت روی دو مونده اما ثانیه شمارش حرکت میکنه. پنجره ای به بیرون نیست. دود سیگارم اتاق رو پر کرده. جوهر خودکارم تموم شده و دیگه نمی نویسه. چند دقیقه که دراز میکشم احساس میکنم کلمه ها دارن مغزم رو منفجر میکنن و باید حتما یه چیزی پیدا کنم و اونا رو روی کاغذ بیارم. یه کم تو خونه راه میرم هیچ چیزی برای نوشتن پیدا نمیکنم. لرزش دستهام بیشتر شده. سرم گیج میره. رو زمین می شینم. از سرما پتو رو از روی تخت می کشم و دور خودم می پیچم. چشمم به خودکار و کاغذهام می افته. خودکار رو برمیدارم و تند تند شروع به نوشتن میکنم یهو یادم می آد که جوهرش تموم شده بود. وقتی دقت میکنم می بینم کاغذ سفیده. هنوز سردمه. عقربه ساعت همچنان روی دو مونده. مغزم داره از هجوم کلمه ها منفجر میشه. (هستی) « دچار باید بود ، وگرنه زمزمه ی حیرت میان دو حرف حرام خواهد شد.» سهراب سپهری صدای رعد و برق سکوت خانه را می شکند و نگاه تنهایی ، مرا. گم شده ام انگار در میان این همه آشوب بعد از دو سال می آیم تا پیدایت کنم می آیم تا پیدا شوم امیر لحظه های تنهایی ام می آیم تا دستانت را محکم تر بگیرم می دانم هنوز چشم به راهی می آیم تا بعد از دوسال و پنج ماه و دوازده روز بی تابی در کنارت آرام سر بر زمین بگذارم و بگویم امیر لحظه های تنهایی ام ، امیر همه ی لحظه هایم خدانگهدار. هستی ات خداحافظ ای رد پای امید زمین سیاه و زمان پلید شبح ها و شب های بی انتها نوید دروغین بعد و بعید هراس عظیم نشسته به جان و تیره ترین رنگ هفت آسمان تماشای پژمردن و له شدن و یا ماندن و رفتن کاروان خداحافظ ای شادی گم شده صدایی که هم بغض باران شده سراپای نورانی آرزو که همخانه با سایه داران شده غرور خراب فتاده به خاک و خالیترین خلوت بی جواب من بی ترانه من بی تپش هزاران گل زرد بی آفتاب چه اندازه از این زمان خسته ام به تندیسی از سنگ دلبسته ام نگاهم کن ای جغد شوم فریب به سوگ حقیقت سیه بسته ام خداحافظ ای دل به دریا زدن همان لحظه ی خوب دیوانگی رها گشتن از عقل و رسواشدن و با هرچه پیداست بیگانگی چه غمها که در سینه ام شعله زد غبار، آینه، فاصله، خستگی نرفتن، نماندن، نبودن، دروغ، دویدن، رسیدن، شدن، برده گی و هیچ آسمان از تو خالی نشد من ساده در فکر دل کندن است تبی می کشد داغ تر می شود زمستان به اجبار آبستن است خداحافظ ای زندگی می روم تو بر خشکی گونه هایت ببار تمامم کن از این نفس خسته ام غبار دلم را به دریا سپار
یک قطره باران برایم کافی است . فقط قطره ای از بارانت را می خواهم تا جوانه بزنم. فقط یک قطره می خواهم تا به اندازه تمام جنگلها و دشت هایت سبز شوم. فقط ذره ا ی از نورت را می خواهم که تا تو قد کشم. مدتهاست که به درخت روبروی پنجره حسودی می کنم. دیروز با تمسخر نگاهی بر من انداخت و با نگاهش به من فهماند که از من خوشبخت تر است. او هر گاه خشک می شود می داند که بهاری در راه است. اما من سالهاست که خشک شده ام و در انتظار آفتاب که دستی بر سرم کشد و یا قطره بارانی که گونه هایم را نوازش دهد چشم بر آسمانت دوخته ام. نمی خواهم از یک درخت برایت کمتر باشم . کاش امشب درخت مرا هم دعا کند. کنار پنجره ایستادم و بلند بلند با تو درد دل کردم تا درخت هم بشنود. کاش برایم دعا کند چون می دانم دعای درختان خیلی زود مستجاب می شود. هستی ۱۳/۶/۸۸ باید بروم . جایی که هوایی برای نفس کشیدن باشد. و آسمانی که آه هایم به پرواز درآیند. زودتر از آنکه راهها بسته شوند و چراغها خاموش گردند. اما تا آمدن پاییز ... کاش زودتر بیاید. ماندن سخت است و رفتن تنها راه بودن. چشمانم تشنه اند کاش زودتر بیاید. مردابم که آرزوی جاری شدن دارم. خزنده ای که آرزوی پرواز و خزانی که شوق جوانه زدن. اینجا هوا نیست. هوای هجرت در سر می پرورانم. و می کوشم با دندان زنجیر از تن پاره کنم. اینجا هوا نیست هوای رفتن دارم. (هستی) 31/5/88 و تو ای انسان این پیام خداوند را بشنو که برای نیل به نیروانا برای حلول خدا در تو و برای طی فاصله دراز زمین و آسمان باید در همین زندان تن ، زنجیر خاک، غربت زمین بمانی و بمانی و با ریاضت تسلیم و شکنجه ی عبادت ، راه حلول خدا را آن سرچشمه ای را که روح تو موجی از آن است در پیش پای او هموار کنی و تو می توانی که در این زندان خاک رهایی خود را به چنگ آوری، در خدا محو شوی و خدا در تو ورود کند و خدا تو شود و تو خدا شوی و دوگانگی برخیزد. اینها همه را می توانی به دست آوری و به اینجاها همه می توانی برسی هر چند در اسارت حیات خاکی باشی و گرفتار زمین دنی دنیا بمانی. اگر عبادت کنی و راه عبادت را بشناسی و مقام بلند تسلیم و رضا و سرمایه عظیم تفویض را کسب کنی. و باید چنین باشی ای تو که مسجود ملائک شده ای. باز در آغاز دیوانگی این بار همه ی آنچه را که داشتم در دستان باد سپردم!!! مشت هایم پر ز وحشت می شوند در سیاهی ها گم ام دیوانه وار می چکد احساس سردی از تنم می تپد چیزی درونم بی قرار این منم قربانی شب های سرد سایه ی شومی رها از سایه ها خنجر نفرین غم در سینه ام آتشی بر جان مردم واره ها من همان اندوه تلخ هستی ام سایه اوهام بی فرجام ابر از چه رو بیگانه ام نامید مرگ دور شد پاشید بر من گرد صبر از تن تنهایی ام خون می چکید از صدای خسته ام آوای درد مثل خورشیدی درونم گرم بود گرچه شد زندان خاک آلوده سرد باد می رقصید در سوگی سیاه نور می لرزید از خشمی سپید زنده می شد مرگ در پای درخت عقل بی خود سر به مستی می کشید اسب احساس درونم رام بود بوسه می زد بر لبانم قرص ماه آسمان بر گیسوانم می کشید نقش بی تابی ز افسون سیاه من کجا بودم اگر مرگم نبرد زندگی هم اینچنین رنگی نداشت خواب یا بیدار چشمم باز بود مرده یا زنده درونم نبض داشت شاید او برگردد از راهی که رفت پاره گردد بند بغض کهنه ام یا نگاهم را به نابودی کشد زنده سازد آنچه در خود کشته ام هیچکس در خاطرم شعری نگفت هیچ همزادی مرا اهلی نکرد باز هم من بودم و دیوانگی باز هم عمری که سر می شد به درد هستی 20/4/88 به دست نگرفتم و چیز تازه ای ندارم. یادم اومد چند هفته اس که فقط سکوت می گم و سکوت می شنوم. حتی با خودم هم بلند بلند حرف نزدم. روزها به زمین نگاه می کنم و شبها به آسمون. روزها پر از دلهره ام و شبها پر از خواهش. پست قبلیم رو خیلی آشفته نوشتم حداقل الان با همه ی دلتنگی و اضطراب آروم تر شدم. شاید عادت کردم. هر چند همیشه از عادت کردن می ترسم . بیشتر از هر چیز دیگه. دلم می خواد یه تغییری تو اوضاع بشه. حتی اگه می خواد بدتر شه . فقط این جوری نمونه چون از سکون هم خیلی می ترسم. من که دیگه آب از سرم گذشته یه کم بدتر یا بهتر فرقی به حالم نداره. ولی نگین امیدوار باش چون اگه امیدی نداشتم زندگیمو تموم می کردم. امیدوارم خدا نذاره دستم به این گناه آلوده بشه... چقدر همه جا خالی است. تنها دلم است که پر است. اشک هایم دیگر دل پرم را آرام نمی کنند. مرا بگیر از من. مرا ببر . مرا بمیر. سخت ترین مجازاتم نفرت از منی است که همیشه با من است. چقدر سنگ شده ای. شاید هم کور شده ام. دیدن درختان چه سود. چشمانم تنها راه تاریک میان آنها را می بیند. مرا ببین که به سختی راه می روم. نصیبم چیست؟ وقتی نیستم. کاش نیست شوم. در لحظه ای کوتاه مانند یک آه. کاش از من پشیمان شوی . و خط خطی ام کنی و یا پاره. به فکر تجربه ای دیگر باش من که خراب شده ام. (هستی) ۱۸/۳/۸۸ مرا چقدر توان داده ای؟؟ به یاد داری؟ شاید دیگر نتوانم من شوم... (هستی)
| Design By : Night Skin |


